تبليغاتX
پدیدارشناسی لجن در فرایند گندیدگی
پدیدارشناسی لجن در فرایند گندیدگی
 

چی می شد اگر حرف بی خود نمی زدیم و بی خود هم حرف نمی زدیم، به عبارت دیگه چی می شد اگر به جای مغز با دهنمون فکر نمی کردیم؟

 

|+| کورسو نویسی در  سه شنبه 1391/02/26   | 

 

حدود هفت نفر هستن، یه مغازه ۲ در ۲ دارن و کاغذ دیواری می چسبونن، کاغذها رو بعد از سفارش گرفتن از به قول خودشون همکار دیگه "قرض می گیرن"، چیزی هم از اصول جذب مشتری یا حتی چگونگی رفتار اولی اجتماعی نمی دونن، یعنی تقریبا سرمایه ای ندارن جز پول رهن مغازه. با این وضعیت انتظار سود سرشار و پیدا کردن منزلت و تبدیل شدن به یکی از تاجرای سرشناس شهر رو هم دارن، پس ناچار هستن دروغ بگن، از گوشه و کنار کار بزنن، جرو بحث کنن و ... . نمی دونم کجا نوشته، کی گفته راه حل بی کاری و بی پولی، بی اخلاقیه.

 

|+| کورسو نویسی در  پنجشنبه 1391/02/21   | 

 

می گه بعد از ۱۵ سال دیدمش، می گه برای اولین بار با خاطر آسوده گپ زدیم، چای نوشیدیم، خندیدیم، نمی گه ولی می دونم حالا زن داره با یه بچه.

 

|+| کورسو نویسی در  سه شنبه 1391/02/12   | 

 

مرد میان سال با یه شاخه گل از مغازه پرید بیرون؛ یادم افتاد خیلی وقته ازش گل نگرفتم و این که تا به حال به او گل ندادم: "فقط سلیفون بپیچید."

-------------------------------------------------------------------------------------------------

(اینجا گل فروشی هست ها ولی فقط گل مصنوعی دارند و باید بروی اردبیل برای طبیعی! بعد یک گل فروشی پیدا شده بود که داشته آن هم خیلی اتفاقی . کلی هم از این حرکت جوانمردانه خوشش آمده و گفته اینجا مردها زیاد اهل این سوسول بازیها نیستند ماهم نمی آوریم...! )

-------------------------------------------------------------------------------------------------

سارا زن ها هم اهلش نیستن.

 

|+| کورسو نویسی در  سه شنبه 1391/02/05   | 

دختر فراری
 

می خوام فرار کنم، ولی نمی دونم به کجا، یادم نیست از خوزستان فرار می کنن یا به خوزستان فرار می کنن، می ترسم برم ببینم همه دارن از اون جا فرار می کنن.

 

|+| کورسو نویسی در  جمعه 1391/02/01   | 

زندگیم
 

اولین باری که رفتم تفرش رو خوب یادمه، ۴ یا ۵ ساله بودم، همراه خانواده عمو سوار بر یک پیکان گوجه ای. درکی از خطرات جاده ای نداشتم ولی عمو می گفت جاده مارپیچِ خطرناکیه، دختر عموهام هم احتمالا مثل من بودن و تنها برای اثبات بزرگتری گاهی ته جیغی می کشیدن و همسر عموم مدام می گفت "نترسید پشت این پیچه، دیگه رسیدیم". در اون شراط غیر آزمایشگاهیِ متزلزل، ذهنیتم از تفرش شهری بود که نوک یک قله مخروطی نامتناسب در حال تکان تکان خوردنه، شبیه قصرِ کارتون قلعه هزار اردک، وقتی رسیدیم تفرش را شهری یافتم مثل همه شهرهایی که قبل از اون دیده بودم، خالی از هر جاذبه ای و البته هر تکانی بر نوک قله.

زندگیم شده حکایت تفرش و راهش، از وقتی یادمه تو پیچ آخرش بودم و "آرام" در انتظارم، غافل از این که بعد از این پیچ دیگری است و بزنگاه دیگری. تفاوت بزرگش داشتن تجربه تفرشه، کودک نیستم و می دونم تهش هیچی نیست، روزهایی است مثل روزهایی که برای رسیدن هدر دادم و فردایی است تنگ و تاریک و نمور مثل فردای همه و این آگاهی تاثیری نداره جز تلخ و سخت سپری شدن مسیر، برخلاف مسیر تفرش.

|+| کورسو نویسی در  دوشنبه 1391/01/28   | 

 

یه سوال جدی*: مرز بین فردگرایی و پایبندی به توافقات گروهی کجاست؟ آیا زنی می تواند خود را فعال زنان تعریف کند و با تفکیک ج. مقابله کند ولی از دست دادن با مردان خودداری کند؟

 

---------------------------------------------------------------

*ندرتا پیش میاد در این برگه حرف جدیی را جدی طرح کنم، وبلاگ را مجالی میبینم برای گفتن از زخم هایی که می سوزانند، ظاهر زخم را هم که بشود توصیف کرد نمی شود و نمی خواهم بسوزانم. (در پاسخ به دوستی که در کامنت خصوصی از فردی پستها گفته بود و ناتوانی خواننده در برقراری ارتباط)

 

|+| کورسو نویسی در  پنجشنبه 1391/01/24   | 

 

باید ظرفیت آدمها را سنجید، مثلا همین توت، از پای آجیل مشکل گشا فرستادیمش فرنگ، اسانس بی ناموسی برگشت.

|+| کورسو نویسی در  چهارشنبه 1391/01/23   | 

 

یه مهمونی مفصل گرفته بود، به مناسبت از فرنگ برگشتن برادرش، اهل حجابه و به خاطر حضور دوستان خانوادگی و مردان فامیل روسری پوشیده بود، شوهرش پرواز داشت و زودتر از بقیه رفت، به محض خروج او روسریش برداشت و گفت: "آخیش، چقدر خوبه" با خنده جمع به خودش اومد و دوباره پوشید، چون نزدیکش بودم شنیدم گفت: "فکر کردم همه نامحرما رفتن"، چون نزدیکش بودم حقله اشکش رو دیدم و به سختی از فکر تلخی اتاق خوابش بیرون اومدم.

 

|+| کورسو نویسی در  دوشنبه 1391/01/21   | 

 

"قاعدتا دوستش داری، پس چرا با اینکه دقیقا می دونی چی میخواد و چیز خارج از توانی هم نیست ازش دریغ می کنی؟ اگر دوستش نداری بیجا کردی زاییدیش." میخام پیاده بشم و اینا رو به مرد بگم، ولی یاد سیلی پارسال پشیمونم می کنه.

از اونجا شروع شد که توی ماشین منتظر بودم آب هویج بگیره؛ چهار یا پنج سالش بود، بچه توی پیاده رو رو می گم، جیغ می زد و مرد تقریبا او را میکشید روی زمین و زن زیر لب می غرید، نمی دونم به مرد، به بچه یا به روزگار، دست آخر مرد بچه رو مثل گونی برنج زد زیر بغل و رفتن. به ظاهرشون نمی خورد توان مالی خرید یه بستنی نداشته باشن و از سلانه سلانه راه رفتنشون عجله ای برنمی آمد.

با آب هریج می رسه ، در موقعیت مناسب طوری که نبینه خالیش می کنم توی جوی آب. خیلی چسبید، سیلی پارسال رو می گم.

 

|+| کورسو نویسی در  جمعه 1391/01/18   |